تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
ツ به نام خداوند جان و خرد ... کزین برتر اندیشه بر نگذرد ツ



شما بعنوان یک مرد اگر خانومتان گواهینامه رانندگی اش را بگیرد و بخواهد که با خودروی شما رانندگی کند (درحالی که شما در ماشین نیستید)چکار می کنید ؟!!


1 - وقتی که او سوار خودرو می شود گوشی موبایلتان را خاموش می کنید
2 - کلا برای همیشه گوشی موبایلتان را خاموش می کنید
3 - اصلا گوشی و سیم کارتتان را با هم می برید می فروشید
4 - گوشی ، سیم کارت و خودرو  را یکجا می فروشید و بعد خانومتان را طلاق می دهید.



Behnam BN

سلام ، به وبسایت ما خوش آمدید ؛ امید واریم لحظات شادی را سپری کنید .... با تشکر ، [ Behnam - BN ]

۱۵ ۵ ۱۳۴



در این وبلاگ

نظر سنجی های جالبی

با موضوع دلخواه شما

پخش میشود ...


برای موضوع های دلخواه ، یکی از گزینه های زیر را ارسال کنید


1 . اتوموبیل
2 . موتور
3 . زندگی
4 . طبیعت
5 . حیوانات
6 . دلخواه [یک موضوع را تایپ کنید]



 منتظر نظرتون هستم 




Behnam BN

سلام ، به وبسایت ما خوش آمدید ؛ امید واریم لحظات شادی را سپری کنید .... با تشکر ، [ Behnam - BN ]

۱۲ ۵ ۳۲۵



نامه ای به خدا


خدای خوب من سلام:

بارالها گاهی احساس میکنم که مرا فراموش کرده ای حس میکنم که صدایم به آسمانت نمیرسد دوست دارم فریاد بزنم اما غافل از اینکه درست در همان لحظه که من چنین احساسی دارم تو به من نزدیکتر هستی ـ تو برای من نشانه ای فرستاده ای تا به من یادآوری کنی که مرا فراموش نکرده ای اما من به جای آنکه خوشحال شوم وبیشتر از پیش شکر تو را به جای آورم غمگین شده و نقاط ناامیدی درون من بیشتر وبیشتر می شود تا آنجا که به سوی بندگانت می روم واز آن ها یاری می طلبم وپس از اینکه از آنها نیز ناامید گشتم تو خود دوباره چراغ امیدی را در دلم روشن میسازی ومن نیز به سوی تو می آیم ـ تو در تمام این لحظات شاهد اعمال من هستی وضعف مرا در ایمان می بینی

افسوس که ما چون تو بزرگی را هنوز نشناخته ایم...

ای کاش قبل از ناشکری به حکمت کار پی می بردیم ...

ای کاش در طوفان حوادث این نکته را از یاد نبریم که میگویند:

خدا گر زحکمت ببندد دری                ز رحمت گشاید در دیگری

به راستی که لایق پرستش و دوست داشتنی.

ای دهنده بی منت از تو سلامتی ـ عاقبت بخیری وعشق و محبت به خودت را برای خودم ودوستانم خواستارم.

از تو میخواهم صبری همچون ایوب به من عطا کنی تا بتوانم مشکلات زندگی را صبورانه پشت سر بگذارم اما ظرفیت آن را هم به من بده.

خدایا لحظه ای مرا به خودم وامگذار.

ظهور یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج)را نزدیک بگردان.

به ما چشمی بینا و گوشی شنوا ده تا بتوانم نعمت هایت را ببینم و سخن حق را بشنوم.

من ودوستانم را در سایه محبت و عطوفت خود قرار ده.



Behnam BN

سلام ، به وبسایت ما خوش آمدید ؛ امید واریم لحظات شادی را سپری کنید .... با تشکر ، [ Behnam - BN ]

۴ ۲ ۱۳۰



به خودم که اومدم دیدم توی دست‌های وحیدم و اسیر نگاهش هستم .سریع من رو پاش کرد و رفت توی حیاط داد?زد: پس کی می‌ریم مهمونی؟ ای بابا دیر می‌شه‌ها؛ عید بود من هم جزو لباس‌ها و دیگر چیزهای نو و جدید عید برای وحید بودم. وحید من را همه‌ جا می‌برد و پز می‌داد که قشنگ‌ترین کفش‌های دنیا را دارم. آن همیشه با یک دستمال من را تمیز می‌کرد و می‌گذاشت قسمتی از حیاط که سایه بود. احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین کفش دنیا هستم و همیشه در راحتی بودم.آن طرف حیاط یک جفت کفش پاره پوره وجود داشت که وحید بعضی اوقات آن‌هارا می‌پوشید نمی‌دانستم چرا آن کفش‌ها این ریختی هستند.


خلاصه یکی دو ماه گذشت تا این‌که موقع امتحانات وحید رسید؛ دیگر زیاد به من اهمیت نمی‌داد که هر روز دستمالم بکشد؛ وقتی که امتحاناتش را خوب می‌داد آن‌قدر ذوق می‌کرد که سریع بندهای من را باز می‌کرد و سریع پرت می کرد و می‌رفت توی خانه. موقعی هم که امتحاناتش را بد می‌داد من را بی‌حوصله درمی‌آورد و محکم با ته پا هل می‌داد به عقب و یک لنگه‌ام می‌افتاد این‌ طرف و یکی هم می‌افتاد پایین پله‌ها. خلاصه روز آخر امتحانات وحید رسید؛ او با آرامش و خوشحالی من?را از پایش در آورد و گذاشت یک گوشه و رفت توی خانه. من ساده فکر می‌کردم که دیگه راحت شدم. حالت مغرورانه‌ای به خودم گرفتم و ایستادم روبروی آن یکی کفش‌ها مدتی که همین‌جور ماندم شنیدم وحید گفت: «مامان بهتره برام یک جفت کفش تابستونی بخری تا با این کتونی‌های عید فوتبال بازی کنم».

این حرف وحید ترس عجیبی در وجودم انداخت. آخر فوتبال دیگر چیست؟ بعد از ظهر بود؛ تلخ‌ترین بعدازظهر عمرم؛ وحید من را پاش کرد و با پدرش رفتند تا رسیدند به یک کفش‌ فروشی و یک جفت کفش تابستانی شیک انتخاب کرد و پوشید. کفش‌های تابستانی نو با حالت تحقیرکننده‌ای نگاهم می‌کردند. خیلی عصبانی شده بودم .وقتی رفتیم خانه، وحید با عجله من را از پایش درآورد و با بی‌اعتنایی خاصی پرتم کرد پیش همان کفش‌های پاره؛ احساس می‌کردم له شده‌ام.

خودم را با زحمت به کفش‌ها رساندم؛ زدم بهشان تکان نمی‌خوردند؛ دوباره این کار را انجام دادم، فایده‌ای نداشت! کفش‌های بیچاره مرده بودند. مادر وحید آنها را گرفت و انداخت توی کیسه زباله و گذاشت توی کوچه. پیش خودم گفتم سرنوشت من هم این‌طوری می‌شه؟ کل تابستان توی کوچه‌ها با وحید فوتبال بازی کردم و توی زنگ‌های ورزش اوایل مهرش هم شرکت داشتم.

اما درست وسط فصل پاییز من را هم انداختند توی کوچه و بعدش هم یک مرد فقیر من را انداخت توی کوله‌‌بارش و برد برای پسرش (فرید) .توی خانه‌ی مرد فقیر برخلاف خانه‌ی خانواده وحید خیلی کوچک بود؛ فرید تا من را دید خوشحال شد و من را پاش کرد و چند شاخه گل گرفت دستش تا ببرد بفروشد. از این کوچه به آن کوچه؛ از این پارک به آن خیابان. دیگر داشتم می‌مردم. هیچ وقت این همه حرکت نکرده بودم. مدتی گذشت تا این‌که جلوی دهنم باز شد و تمام چسب و نخ‌هایش از بین رفت.باد سردی می‌وزید و پاهای فرید یخ زده بود. من هم که نمی‌توانستم با آن دهن گشادم فرید را گرم کنم. داشتیم حرکت می‌کردیم که به یک خرابه رسیدیم که کفش‌های پاره زیادی در آن بود. فرید من را از پاش درآورد و یک جفت کفش جلو بسته‌ی کهنه دیگر پوشید و ازم خداحافظی کرد. این‌جا همه کفش‌ها مرده‌اند .من هم یک جایی کز کردم و به امید بازگشت گذشته‌ی خوبم مردم و در گورستانی از کفش‌ها در یک نقطه بی‌جان افتادم.




Behnam BN

سلام ، به وبسایت ما خوش آمدید ؛ امید واریم لحظات شادی را سپری کنید .... با تشکر ، [ Behnam - BN ]

۷ ۲ ۱۸۵


۱ ۲ ۳ ... ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ... ۱۵ ۱۶ ۱۷

با سلام ، از طرف مدیر سایت ، خوش حال میشیم که نظر بدید ...... [ Behnam - BN ] ......

هر چی از این وبلاگ میخواهید ، دراین پایین کلمه ی مرتبط با آن را تایپ کنید تا اون رو پیدا کنید ......

تبلیغات

همراه اول

خرید خودروی جوک